اگر دبير رياضي بودم ثابت مي كردم كه چگونه شعاع نگاهت از مركز قلبم مي گذر ه
اگر دبير شيمي بودم از اشك چشمانت محلول محبت مي ساختم
اگر دبير ديني بودم ثابت مي كردم كه بعد از خدا بايد تو را پرستيد
اگر دبير جغرافيا بودم ثابت مي كردم كه خوش آب و هوا ترين منطقه آغوش كرم توست
اگر دبير زبان بودم با زبان بي زباني مي گفتم :
دوستت دارم
علاقه و محبت شدي كه سابقاَبه تو ا بر ا ز كردم
دروغ و بي احساس بود ودر حقيقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تورا مي شناسم
به دوري تو بيشتر مي پرداختم
اين احساس در قلب من جاي مي گيرد كه بالا خره بايد
از هم جدا شويم وديگر به هيچ وجه حاضر نيستم كه
روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي ما چون گلهاي بهاري كوتاه بود ولي من در همين وقت كم
توانستم به طبيعت فرومايه و هوس هاي زشت تو پي ببرم و
بسياري از صفات و اخلاق تو برايم روشن شد و مطمئن هستم
اين خشونت و طبع تندي تو مر ا بالاخره بدبخت خواهد كرد
اگر ازدواج ما سر بگيرد تمام عمر
با پشيماني خواهم گريست و اگر چه افسانه ي آشنايي نيز پايانش جدايي بود جدا از هم
خوشبخت خواهيم بود و حالا لازم است كه بگويم كه
اين موضوع را هيچگاه فراموش نكن و مطمئن باش
اين نامه را سرسري نوشتم وچقدر ناراحت كننده است اگر
باز بخواهي در صدد با من باشي بنابراين از تو مي خواهم
جواب نامه را ندهي چون اين نامه سراسر
دروغ و تظاهر به
محبت است و من تصميم گرفته ام براي هميشه
تو و يادگاري هاي تلخ عشقت را فراموش خواهم كرد چون ديگر به هيچ وجه نمي توانم
خودم را راضي كنم كه دوستت بدارم وشريك زندگي تو باشم
رمز اين نامه يك خط در ميان است
زير اين گنبد سنبلي ، دختر نابينايي بود كه خيلي دوست پسرش را دوست مي داشت ،
آرزو داشت چهره ي عشق خود را ببيند ، و بالا خره يكي پيدا شد و چشم هايش را به او داد
دختر وقتي چشم به جهان گشود تا عشقش را ببيند ، فهميد او كور است
دختر او را رها كرد و پسر به او گفت :
مواظب چشمانم با ش
تو
بمان با من كه من نگاهي خسته در بادم
در اين اندوه بي پايان بمان تنها تو در يادم
شبيه برگ پاييزي ، پر از احساس دلتنگي
دلت مانند يك دريا ، زلال و صاف و بي رنگ
نگاهت بي قرار كيست تو اي خاتون درياها
تو اي محبوبه ي شبها ، تو اي زيباتر از رؤيا
چه شبهايي كه من بي تو خزان عشق را ديدم
ولي از عشق گفتم باز ، كنار غم روئيدم
بلور اشك هاي من همان آغاز تنهاييست
مرو خاطرات دل عجب تكرار زيباييست
مرو خاطرات دل عجب تكرار زيباييست
راستي دوستاي خوبم من نميتونم براي هر آپ همه رو خبر كنم
لطف كنيد هر يك ماه يكبار يه سر بزنيد
قربونتون
ابليس
سلام
يه سلام گرم به تمام دوستاي گلم
تقريبا بعد از يه ماه و خورده اي آپيدم
چيكار كنم ديگه مگه درسا فرصت نفس كشيدن به آدم ميدن ؟
هنوز نميدونم چي آپ كنم
هنوز مخم تعطيله
تو اين يه مدت اينقد بهمون فشار آوردن كه از دم مخامون هنگ كرد 
نياز به يه سرويس كامل داره
ويندوزشم بايد عوض بشه ![]()
تو اين چن روزه يه اتفاق هايي افتاده عجيب ![]()
من خودم هنوز تو كفم ![]()
اگه بگم باورتون نميشه
روز امتحان يازدهمي ( يكي مونده به آخر ) كه زبان فارسي بود از مدرسه برميگردم خونه
دم در كه رسيدم دس كردم تو كيفم دنبال كليد ميگشتم
چه اتفاق جالبي كليد داشتم ( هميشه كليدامو فراموش ميكردم ) اون روز شانس آوردم الان ميگم چرا
درو باز كردم اومدم تو حياط . در حياط طبق معمول قفل بود ( كه مثلا آقا رضا نره تو كوچه )
بعد اومدم در حالو باز كنم ديدم يه قفل كتابي اين هوا زده رو در
قفل رو باز ميكنم ميرم تون
ميبينم هيشكي خونه نيس . منم امتحانم رو اونجوري كه ميخواستم نداده بودم
ديشب تا صب هم بيدار بودم داشتم ميخوندم . بابت چيز ديگه اي هم حالم گرفته بود اساسي .
ديگه بد تر. خونه سوت و كور بود
رو تختم دراز كشيده بودم ( داشتم فك ميكردم ماماني اينا كجا رفتن بي خبر ) يهو ياد گوشيم ميوفتم
رفتم برش داشتم يكم بازي كردم بعد حوصلم سر رفت گفتم بزار يكم برو بچس رو سر كاربزارم اين سيم كارت ايرانسله رو گذاشتم رو گوشيم ( چن روزي بيشتر نيس كه خريدمش ) خلاصه خط دائمه رو در ميارم
هر 5 ديقه يه بار خطو عوض ميكردم
خلاصه نميدونم چجوري شد كه با اين ايرانسله واسه پسرخالم mis cal ( اي بابا همون تكو ميگم ديگه آي كيو ) ميزنم خودمم نفهميدم چي شد ديگه
بعد از كلي اذيت كردن اين و اون و تك انداختن و مسيج دادن دفترم ( دفتر آكسفورد ) رو در ميارم و شروع ميكنم نوشتن جمله ي انگليسي .
خلاصه يه جوري ساعت 6 ميشه و ميرم خونه عموم اينا كه از اون طرف با زن عموم برم كلاس زبان (عجب زن عموي پايه اي ها ) نه ؟؟؟؟ ![]()
( چن سال بيشتر تفاوت سني نداريم )
ميريم سر كلاس همين به من رسيد كه ازم سوال بپرسه كه جواب بدم گوشيم زنگ ميخوره
سايلنت بود وگرنه شرفم ميومد پايين ( در واقع آقاي آصفي مياوردش پايين ) نا گفته نماند كه چقد از بي نظمي و صداي موبايل بدش مياد . اينم بگم كه اون روز دير رسيديم و درو بسته بود ( به زور و به التماس برو بچس رامون داد )
خلاصه اون داشت سوال ميپرسيد منم كه هي كيفمو تكون ميدادم
(آخه رو ويبره بود ) اصابمو خورد كرد تا قطع شد .
منم خوشبختانه تو نسنم حواسمو جم كنم و ضايه نشم
برا دور دوم هم ميخواست ازم بپرسه باز اين گوشي لعنتي زنگ ميخوره ( اينم از بد شانسي امروز ما )
كلاس تموم ميشه و از كلاس ميزنيم بيرون
گوشي رو نيگاه كردم ببينم اين آدم سمج كيه كه ول كن ما نبود ![]()
شماره آشنا نبود هيچي ديگه بي خيالش شدم ![]()
سر كوچه كه رسيديم گفتم بزا يه زنگ بزنم ببينم يارو كي بود . گوشي رو برداشتم يه زنگ زدم
من: الو سلام بفرماييد؟
اون : شما بفرماييد ...
من : آقا شما زنگيدي ...
اون : نه خانوم شم....( اي داد بيداد اين كه محمده !!!! ( پسرخالم ) چرا با اين شماره زنگ زده؟) ...ا زنگ زدي صب 
من : ( منم از صب دنبال يه سوژه ميگشتم يكم بخندم ) نه عزيزم اشتباه ميكني من كه زنگ نزدم ( خوب چرا دروغ من كه به اون شماره زنگ نزده بودم من به شماره خودش زنگيده بودم اون با گوشي دوستش به من زنگ زد )
اون : باشه خدافظ ...
من : باباي
خلاصه از اينجا فهميدم صب كه هر 5 ديقه يه بار خط رو عوض ميكردم اشتباهي با اين ايرانسله تكيده بودم براش ( به حمد الله اونم كه منو نشناخت )![]()
اين داستان ادامه دارد ....![]()
فرداي اون روز ...
ديگه از اون موقه به بعد ولش نكردم تو هر 30 ثانيه 3تا تك براش ميزدم ![]()
اون بيچاره هم هي مسيج ميداد 
شما؟
با من چيكار داريد ؟
لطفا مزاحم نشيد ...
خودتونو معرفي كنيد ...
و از اين جور حرفا
منم كه جواب درس نميدادم
يه سري اين قد اذيتش كردم كه زنگ زد گفت :
اون : الو
من: سلام چطوري؟ ( اين تيكه كلاممه )![]()
اون : شما با من كاري داريد ؟![]()
من : نه فدات شم ... شما زنگيدي ( اينم تكه كلاممه )![]()
اون : چرا به من زنگ ميزني؟
من : من ...؟ من كي زنگ زدم؟![]()
اون : ا ... كه شما زنگ نزدي ؟![]()
اون : تاني تويي؟![]()
من : ( واي فهميد ) نه تاني كيه؟![]()
اون : هيچي ولش كن ...( شك كرد ولي نفهميد ) ( قط كرد )
بعد من دوباره شرو كردم به اذيت كردن
مسيج داد فك كنم شما رو با كسي اشتباهي گرفتم ببخشيد![]()
همون شب ميخواستيم بريم خونشون
گفتم حضوري بش ميگم كه اگه خواست تلافي كنه در دسرس باشم
خلاصه سير بش خنديديم ![]()
![]()
دوباره شرو كردم به اذيت كردن ![]()
خلاصه شب ميشه ديگه اين قد اذيتش كردم كه دوباره زنگ زد![]()

اون : الو ...![]()
من : سلام عزيزم ( با خنده )![]()
اون : خوبي؟ ( با حرص ) ![]()
من : فدات شم تو بهتري ( ديگه داشتم از خنده منفجر ميشدم ) ![]()
اون : بابا چي ميخواي از جونم ؟؟؟؟؟ ( از كلش دود ميومد )
من : هيچي كلن ازت خوشم اومده ( در حال ريسه رفتن ) 
اون : مگه ميشه الكي خوشت بياد ( هنوز داشت قل قل ميكرد )
اون : تاني تويي؟ ( يكم آروم تر شده بود )![]()
من : ( ديگه نميتونستم خودمو كنترل كنم افتادم رو تختم و خنديدم )
اون : گفتم تاني تويي؟![]()
من : آره ( در حال روده بر شدن )![]()

اون : اااااا... حالا منو سر كار ميزاري؟![]()
من : حالا واقعا نشناختي؟؟؟![]()
اون : به جون خودت از اولش شك كرده بودم با اين تيكه كلاماي مسخره اي كه تو داري از سه كيلومتري بوق ميزنه
![]()
من : ![]()
اون : دارم برات امشب كه مياين خونمون فقط دسم بت نرسه 

من : فدات شم آره ميام ![]()

خلاصه تماس قط شد ![]()
اون شب رفتيم خونشون ( شب تاسوعا بود ) اون خونه نبود رفته بود زنجير بزنه ( خودمونيم ها من گلوله ي شانسم )
واي من عاشق كل كل و سركار گذاشتن اين و اونم
نميدوني چه حالي ميده ...
خوب بسه ديگه من برم
تا يه آپ ديگه ...
همتونو ميبوسم ...

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by eshgh-zedhal.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM